تبليغاتX
سکوت شیشه ای
 
 
امروز وقتی از زیر یک درخت عبور می کردم صدای زیبایی گوشم را نوازش داد .
 
آری صدا صدای خرد شدن برگهای مرده زیر پای من بود .
 
نگاهی به درخت کردم هنوز درخت برگهای سبز داشت که به انسان شادی می داد.
 
می خواهم برایتان در باره برگ بگویم برگی که از تولد تا بعد از مرگ همیشه زیباست .
 
آری وقتی برگ تولد می شود با ان رنگ سبز زیبایش به انسان شادی و تراوت
 
خاصی می بخشد و انسان را زنده نگه می دارد و وقتی که مرگش فرا می رسد
 
بدون هیچ منتی بر درخت از ان جدا می شود تا جایش را به جوانه تازه ای بدهد و
 
با رقص در هوا دور تا دور خود را می بیند و از این دنیا خدا حافظی می کند و
 
این خدا حافظی چه زیباست در چشم هر انسان.
 
به زمین که می رسد دیگر در این دنیا وجود ندارد ولی با عبور یک نفر از روی آن
 
خرد می شود و صدای دل نشینی از ان پخش می شود تا دیگر اثری از ان در این
 
جهان باقی نماند.
 
آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو توی دلتون باقی بمونه.
 
 
پیمان
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:28  توسط پیمان کلانتری | 

شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست

درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه 

بر خلاف همه که می گن عشق:

دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است

من می گم عشق:

نفرت,دورشدن,بریدنه

حتماً می گی چرا؟

نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی

که چرا دیر فهمیدی

نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی

یعنی پایانی نداره و بی نهایته

بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره

ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

پيمان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:10  توسط پیمان کلانتری | 

سپاسگزاری مي كنم از همه دوستاني كه لطف داشتن و دارن و در

                          وبلاگ من همیشه نظر میدن. 

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیچ گاه

جدی نگرفتی که صبحگاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم

 را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من

 در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با

رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست! 

    و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده

بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کند و

شبانگاهان ماه نقره فام، رخ می کشد در آسمان خیالت.....اما دیگر

سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین

 واسم به جز قفس نیست......

سلام.....

۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!

-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش

داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می

بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه 

دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دویی.....نگاه میکنی و...... 

زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره ی آسمون

قلبشی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اونو

داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و

و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که

 کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه :

وقتی گفتم عاشقتم ، معنای عشق رو نمی فهمیدم ،

،  کور بودم ، بچه بودم ،

....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه

کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا....... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:52  توسط پیمان کلانتری | 

نمی دونم قصه از کجا شروع شد!

اصلا نفهمیدم کی شروع شد!

ولی وقتی به خودم اومدم

دیدم آخر قصه ام

تازه اون لحظه بود که فهمیدم

چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم

ولی افسوس!

چاره ای نبود باید دل می کندم

درست مثل همیشه!!

برخلاف میلم!

اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و

شدن همه ی فکر و ذکرم

منو حسابی به خودشون وابسته کردن

بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن

بدون اینکه به فکر آخر و عاقبت من باشن

آره...

بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد

ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود

با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم

دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...
 
آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن

منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم

اونم اینه که:


           دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...


 
برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش دارم
 
دوستدار شما پیمان کلانتری
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:45  توسط پیمان کلانتری | 

تو بگو چگونه باور كنم ؟!

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت .

يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه

هر لحظه يادش در خاطر من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي

 نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من

 و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه نگاهش

 را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام

 راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است

 از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز .

 چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي

 آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش

 را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك

 ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ،

 قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه

 فراموشت كنم ؟! چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت

 را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!

 وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم مي دادي

. اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو

 مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب

 تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات

 از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي

 نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به

 مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي

 شنهاي ساحل نيفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام

 آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم

 از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه

 دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك

، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي

 كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از

 من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي

 نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!

 چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده

 سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت ؟!

 چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي ا

و را بربايد ؟!

 تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:26  توسط پیمان کلانتری | 

... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...


پرواز را از همان كودكي آموخته بودم


اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه


اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...


چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه

پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت

شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و دوري ،‌ فرار است

،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار

تاريك تنهايي روح !



.... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...


همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،‌خود

خود عشق است ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد

لنگ زدم ،‌ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به

من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين

انديشه ياري مي داد كه :

« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب

حرمان نشود »

و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين

فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از

حادثه عشق تر است »

اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم

كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...

كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در

ايستگاهي تازه نكرد !

و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه

واي به ايستگاه آخر !

آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه

اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:57  توسط پیمان کلانتری | 

سخت ترین دیدار.... دیدار  اونی که به جای  همه عشقی که  بهش

دادی  یه قلب  زخمی برات  یادگار بذاره  و تو نگاهش کنی و باز مثل

روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای

همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی توی

گوشش فریاد کنی اما  حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی

که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم  با همه قلبت دوستش داری

اما  ببینی چشماش  داد می زنه که  دلش ماله یکی دیگس ....

تمام روزهایی که تنها بودی رو با خیالش حرف زدی اما الان که

می بینیش حرفی نداری.....

درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی با دستایی که یخ کرده ......

تنها اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی

ایستادی  که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما

الان تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی وقته براش غریبه ای......

بازم قلبت تند تند میزنه   ..............

آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار  به چشماش

میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو  دنبال پاهات میکشی و

این آخر ماجراست .....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:51  توسط پیمان کلانتری | 
با تو که نمی‌شناسمت  ... !

 می‌ترسم .

می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،

نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،

از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .

 از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .

 از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .

از دوست‌نمایان ...

از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .

 از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا

می‌بافند ...

سال‌هاست که می‌ترسم.

از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت. 

 به خلوتِ خالی از چشم

می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 

می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛

 عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن

دل .

 تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟

 کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از

عقوبت‌کشیدنم.

کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از

کجاست ! 

 یکی از دوستانم ــ آن سال‌ها می‌گفت:

 - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!

من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

 خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت

بخواهد

 مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما

می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک

جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.

از من هم پرسیده‌اند ؟

 یادم نمی‌آید ... !

و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.

 ......

من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .

 می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و

شماتت می‌گشاید.

حتی از تو...

 راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو

کیستی؟

 کیستی ای چشم‌های پنهان ؟

 از تو هم می‌ترسم .

اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.

همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.

شاید دست‌هایت را گشودی...

شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.

ای مخاطب ناآشنا !

شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای

چیدی .

 ... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !

 

پیمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:46  توسط پیمان کلانتری | 

 
 مثل زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست ...... اما زمان
 
 زياديست كه در كابوس پريشاني گرفتارم و مدام با خود مي گويم كي تمام مي شود
 
 روزهاي سنگين ؟ روزهايي مثل تابستان دم كرده و داغ ... روزهاي مرطوب و شرجي
 
 تابستان كه نفس تا خرخره بالا نمي آيد ؟ ... لذت زندگي فرار مي كند از من يا من فرار
 
 مي كنم از همه چيز..... من دلم براي خودم تنگ مي شود .. براي روزهايي كه من يك
 
 كودك بود ......كودكي كه درون چشمهايش فقط آب بود....... و زندگي زشتيهاي
 
 خويش را بي حياوار به رخش نكشيده بود....... خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب ....
 
 شعار .... هيچكدام را نمي شناخت ...... من كودك درونم را مي خواهم .......
پيمان
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:15  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.
 
سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه
رازدارش بود
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:35  توسط پیمان کلانتری | 
 
اینجا مکان عشقه
 
  توقف کینه
 
    مطلقا ممنوع!!!!
 
همسفرم میشی؟آره با توام.با خود خودت.
کجا میرم؟یه سر میرم به مکان عشق، یه سفر رویایی به جایی که فقط جای پاکی هاست.همون جا که بلرزه، می تونه زندگیتو بلرزونه.وقتی بسوزه میتونه آتیشت بزنه، وقتی بگیره می تونه دلیل مبهم باریدن بی اختیار چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که اگه بشکنه ، آه ناخواستش میتونه قدرت سحر و جادو بگیره.اون جا که مهرش افسون میکنه.همون جا که اگه از عمقش چیزی رو از خدا بخوای، اگه خیرت، تو اون خواسته باشه ،استجابتش رد خور نداره.
اون جا که یه وقتا یی فقط تو هستی وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه های دعا و همه چشم امیدت به خونه خداست اون جا که گاهی عیارصمیمیت با خدا اون قدر بالاست که قیمت نداره.
این جا همون مکان عشقه.
جای باشکوه ترین و زیباترین احساسات.باید عشق از خود، بی خودت کنه.
جای بزرگنمایی قضاوت های ناعادلانه و گیر دادن به اندیشه های منفی نیست.
یادت نره خونه دلت، مکان عشقه.
این جا مهربون ترین عضو وجودته.جایی که فقط متعلق به عزیزترین هاست.
 
اگه تو هم مثل من می خوای سبک شی ، اگه می خوای طعم
 
 شیرین پروازو خودت بچشی بیا همین حالا با من همسفر شو.
 
چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرین کسی که همیشه محال بتونی ببخشیش.
یادت باشه محال بی معنیه، قبول دارم ممکنه خیلی آسون نباشه، حتی اگه معتقدی سخته، میگم عیب نداره.
بذار یه سختی به سختی های زندگیت اضافه بشه، ولی در عوض رنگ زندگیت عوض میشه.
عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.
عشق عطری داره که همه رو مست می کنه ، حیف نیست که تو جاش اون قدر بمونه که بی مصرف و بی خاصیت بشه.
و عشق همون جادوی است که راهش همیشه بازه.قدرتش نا محدود وعمیق و نفوذش معجزه میکنه و اگه خالص باشه، هیچی جلودارش نیست چون کل موانع رو تو چشم بهم زدنی ذوب میکنه.بیا نذاریم از گذشت لحظه ها ، افسوس و سرزنش از دست دادنش باقی بمونه.به هیچ قیمتی اجازه ندیم نصیب ما از گذر لحظه ها پشیمونی و بی خبری باشه.
بیا گذشته های دردناک و رها کنیم.این جوری امروز قطعا یه روز دیگه هست.امروز دیروز نیست امروز شروع تازه باقی زندگی ماست...............................
 
به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن!!!!!!!!!!!!
 
پیمان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:38  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در روزهای عمرم ، روزی فرا رسید که نا خودآگاه و بی خبر در گیر عشقی زمینی شدم.
دیدم نصیب من از این عشق زمینی ، دلبستگی، وابستگی، عادت و اسارت است.دیدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونیاز در من رشد میکندو سر انجام کار ، بی شک مرا فنا و نابود میکند.دیگر این عشق زمینی چیز
شیرینی نبود.عاملی بود برای اسارت، برای رنج و آزار من واویی که به گمانم دوستش دارم.
ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط.پس قطعا جایی از مسیر رو اشتباه رفته بودم.
 
تصمیم گرفتم راه درست را بیابم.من به معنای واقعی درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتی بس عظیم است
که نه به غرور آلوده است ونه درآن اندیشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعی ، خالص و بی دریغ
وبی چشمداشت است.تمنا و طلب بهترین خیر، برای کسی است که مهرت را نثارش می کنی.
عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن ورها شدن و ازآزادی وشادی وآرامش دیگری لذت بردن ومشعوف
شدن.
عشق واقعی بی وصف وبی مانند است.آرزوی شادترین وژرف ترین آرامش ممکن در بالاترین حد تصور
برای آنکه دوسش داری، هرچند در ظاهر برایت توام با ژرف ترین غم های دنیا شود.
 
مهم این است که چقدر رهایی؟ چقدر می توانی ببخشی؟ وچقدر از شادی دیگران به وجد می آیی؟
محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از آنکه دوستش داری مضایقه نمی کنی.همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش نیست.و بی
واسطه و بی درنگ از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داری میرسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی که داری بس است.
 
ما باید شکرگزار خدای مهربون باشیم و ازاو بخواهیم تا به ما مجالی بدهد تا بی چشمداشت به آیین
عشق الهی مشرف شویم.
****************************************************************
انگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اندو اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی
بدان که خداوند...................
هنوز عاشق توست!!!!!!!!!!!!!!!
 
 
                                   دوستدر شما : پیمان

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 17:9  توسط پیمان کلانتری | 
 

من به خودم رسيده ام ....


 به يك باور بيست و پنج ساله ی گنگ مبهم


 و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام


 و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!


 ( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه

چرا انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

 من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و

 تمام كارهاي تكراري ديروز را انجام مي دهد


 مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....


 من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند

 كه آن چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد

 اما.....


 من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت

هم فرصت پيدا مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم

نمي دانم كه حرف حسابش چيست!!!


 من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ

 را به هر چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش

 مثل قلب يك گنجشك مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت

نكند ...


 من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....


 و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ

 قبرم و قطره اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي

 به زمين بچكد ....


 و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام


 و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا

 به كجا بايد برسم ؟؟؟


 احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....


 آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ...
.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:40  توسط پیمان کلانتری | 
 
تقديم به همه ي كساني كه با بيوفايي جوابشان را
 
 داده اند
 
و تقديم به كسي كه عاشقش هستی ولي او ...
 
 
حيفِ عمرم
 
حيفِ لحظهِ هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيفِ غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
 
حيفِ اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيفِ شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
 
حيفِ حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيفِ رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم
 
حيفِ شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيفِ وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب
 
حيفِ با وفايي من، حيفِ عشق و اعتمادم
حيفِ اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
 
حيفِ فرصت هاي نْقرُم، حيفِ عمرم و دقيقه م
حيفِ هر چي به تو گفتم، راس راسي حيفِ سليقم
 
حيفِ اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيفِ احساس طلائيم، حيفِ اين عشق و عقيده
 
حيفِ شاديم توي روزي كه ميگن تولدت بود
حيفِ عاشقيم كه گفتی اولش كار خودت بود
 
حيفِ اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيفِ نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
 
حيفِ اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
 
حيفِ قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيفِ اعتماد اون روز، حيفِ واژه ي خيانت
 
حيفِ اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا
حيفِ اون چيزي كه گم شد، ديگه ام نميشه پيدا
 
حيفِ اون شبي كه گفتم پيش تو كُمِه ستاره
حيفِ اون حرفا كه گفتی، گفتم اشكالی نداره
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:15  توسط پیمان کلانتری | 
 
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگيم
خنديدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنيم

 

 
 
تا تو رفتي همه گفتند
از دل برود هر آنکه از ديده برفت
وبه ناباوری و غصه من خنديدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می ديدی
که در اين عرصه دنيای بزرگ
چه غم آلوده جدايی هايی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از ديده برفت

 

 

من گمان ميکردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه مي پژمرداز بي آبي
سبزه يخ ميزنداز سردي دي
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها؛ ز آهن وسنگ
قلبها؛بي خبر از عاطفه اند

 

گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

 

وقتی تو آمدی و دست نيازت را به سويم دراز کردی ، گفتم 
ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
ــ از تنهايی ؟ گفتی : همزبانی
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستی ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتم جدايی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به
چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودی و گفتی :
جدايی ، هرگز ... بی تو من می ميرم
 
 
تنهاترين عاشق دل شكسته:  پیمان
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 17:19  توسط پیمان کلانتری | 

مرا اینگونه بنگر آسمان

 
خدايا...
 
اگه فراموشت كردم فراموشم نكن...
 
اگه خطا رفتم...
 
گناه كردم تو ببخش..
 
كمكم كن تا بتونم درست برم...
 
به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و
 
 تصميم بگيرم..
 
اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست...
 
دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن...
 
اگه هم ميخوام سعي كنم خوب و درست باشم نميذارن ...
 
سنگ ميندازن جلوی پاهاي آدم....
 
خدايا تو ابدي هستي..
 
تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي....
 
مثل بعضي از آدما تنهامون نميذاري .....
 
ماها بي وفا هستيم اما تو وفا داري....
 
خدايا تنهام نذار..
 
راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن
 
 نشون بده....
 
خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و فقط
 
 میتونم بگم ....
خدايا شكرت...
 
********
 
دیگر حرفی نیست . تا بعد .
 
پیمان
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:30  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
 
 
سن گدندن سورا
 
بيلميرم هاردان باشلييم. هانگي درديمي دييم. سنسيزليگيمي نجه سويليم.
 
اينان سني سندن چوخ سوديم. سنين ايچين حاضیريديم هر نيیمدن و هر
 
 کسيمدن گچم.

اينان جانیمداندا گچرديم.
 
سن گدندن سورا اورييمين گوللري سولوب. گونلريم تک و سنسيز گچير.
 
آخ کي سن نن نه آرزولاريم واريدي آما آما سن ...
 
بويوک آللاهدان سون آرزوم بو ييدي کي سني گلين پالتاريندا اوز يانيمدا
 
گورم سن گلين پالتارين گيدین آما اوزگسينن.
 
چوخ چالیشديم سندن سورا يني بير حايات يني بير سوگي باشليام آما چوخ
 
زور گلدي.
 
چوخ چالیشديم بو سوزلري يازاندا آغلاميام آما سنين يریني اورييمده
 
هچکس دولدورا بيلمز.
 
سنین عشقین منيم سينمده نفس چکينه جک قالاجاخ.
 
بيليرم بو سوزلر هانمیسي بوشدي داي سن گتدین سنه اللريم چاتماز.
 
سن گتدین اورييم سننه گتدي اورييمي قايتار منه سنه يالواررام.

آللاه سني موتلو اله سین ای وفا سیز
 
پیمان
    
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 19:35  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
لحظه هاي زندگي به تندي مي گذرد ، اما براي آنكه غم
 
 دوري و دلتنگي دارد به كندي مي گذرد! آنچه در اين
 
لحظه ها مي توان يافت زيبايي اين دوري بين دو
 
عاشق است! پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است!
 
 دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره مي نويسم از
 
 اين دوري اما با احساسي متفاوت! اي عزيز راه دورم
 
بخوان اين احساس مرا! عزيزم به پايان راه بينديش كه
 
بدون شك پايان راه زيباست! اين انتظار تلخ است اما
 
پايانش به شيريني در آغوش گرفتن  است! اين پاييز
 
تلخ بهاري دارد ، و اي
 
 
براي او كه وسعت قلبش به اندازه ي تمام عاشقانه هاي روي زمين است
براي او كه به رنگ آبي درياهاست
برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند
 
تنهاترین رهگذر عشق: پیمان
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:14  توسط پیمان کلانتری | 

 

 
سلام ، من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نويسنده معروف يک
 
کلوخ تيپا خورده ، من  فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي
 
 حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته
 
 باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي
 
کنن !!
کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن  ، به يه
 
 چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن  ، و فهم و ادب و ايمان چاشني
 
 صداقت کلامشون باشه .
 
به همون خداي آسمونا اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست
 
اينا از عمق وجود م بلند ميشه .
 
بعد از يه وقفه طولاني گواراي وجودتون
 
پيمان
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 10:38  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
اگر خداوند زيبا نبود
 
اگر خداوند نبود اگر خداوند زيبايي را دوست نداشت
 
بر تمام ديوارها مي نوشتم.........
 
نفرين به هر چه زيبايي
 
شكستم مثل شب رو به زوال گريستم خون گريستم
 
قلبم گريست
 
فرياد زدم در غروبي پاييزي در اندوه يك فاجعه
 
فاجعه اي به صراحت
 
فاجعه اي به تلخي شكست
 
بريدم از عاطفه از وفا وفاداري
 
بريدم از هر چه زيبايي ست
 
بريدم بريدم از هر چه چشم
 
شكستم گريستم اما نفهميدم كجاست سمت يك قطره
 
 ناچيز حقيقت
 
سمت مبهم دوست؟
 
افسوس اين است كه عشق عروسك دست بی وفایان
 
با آرزو موفقيت
جسمتان سالم روحتان شاد عشقتان جاويدان
 
تنهاتراز هميشه پیمان
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 10:22  توسط پیمان کلانتری | 

 

 

شب را دوست دارم !
 
    چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا  
 
    سر گردانی مرا ببیند .چون انتها را  نمی بینم
 
    تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم
 
شب را دوست دارم
 
    چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی
 
    چشمان بی فروغم نمی بیند
 
شب را دوست دارم  :  چرا که اولین بار تو را در شب یافتم
 
از شب می ترسم    :  تو را در شب از دست دادم.
 
از شب متنفرم  ، به اندازه ی تمام  عشق های  دروغین
 
با آفتاب قهرم ، چرا شبها به دیدارم نمی آید؟
 
نمی آید تا با دست هنر مندش سا یه ی تو را بر دیوار خیالم نقش زند
 
و مرا به بودنت دلخوش سازد
 
شاید آفتاب با من قهر است؟؟
 
آن روز که تو در کنارم بودی ، هرگز به آ فتاب سلام نکردم ، هرگز به روی 
 
شب لبخند نزدم. و برایش دستی تکان ندادم.
 
این مجازات تمام لحظه هاییست که همه ی دنیا را در تو میدیدم
 
و تو را در تمام دنیا
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:49  توسط پیمان کلانتری | 
  اين روزا اگه کسی بهم نزديک شه ،


 
يه حسی بهم ميگه :


 بيگانه را به خانه را نده ٬  او به قصد غارت آمده است ...

  
 نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ،
 همه را ... زشت و زيبا و مورچه و ديوار را
 همه را دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هيچکس نباشم
 دلبسته بودن , شبيه طنابی در گردن داشتن است
 بايد مواظب باشی و گرنه
 يا خودت از دست می روی يا طناب بيچاره پاره می شود ...
 اگر خودت از دست بروی , دو حالت دارد
 يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ می کند
 و يا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی ديگر می افتد ...
 و اگر طناب پاره شود ،
 يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی
 و يا دنبال طنابی ديگر برای آويزان کردن خودت می گردی ...
 رسم زندگی همين است
 و رسم عاشقی ...
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:46  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
 
بنام شادی بخش دلها
****************
باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .آره ...
 
واقعا به اشکش می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم
 
ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که
 
ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .
 
فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی
 
بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری
 
بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .
 
با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو
 
آبميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم
 
منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه .
 
هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب
 
 
**************************************                  
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.

حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده
 
 می کند و

بی تاب و چرخان.

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.

و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.

و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.

و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
 
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .

و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت
 
کاش آن آينه ای بودم من
 
که به هر صبح، تو را ميديدم
 
می کشيدم همه اندام تو را در آغوش
 
سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب
 
آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب
 
****************************
با سپاس پیمان
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 21:41  توسط پیمان کلانتری | 

نمی دونم چرا ٬ ولی هيچ وقت نتونستم یه متن برای خداحافظی با تو بنويسم ٬ منی که اينهمه متن نوشته ام ٬ برای خداحافظی اينهمه آدم ٬ منی که اينهمه قلم به دست گرفته ام و از احساسات دو تا آدم نوشته ام ٬ حالا ٬ حالا که وقتشه ٬ برای نوشتم يه متن که لايق رفتن تو باشه ٬ انگار تمام کلمات رو گم کرده ام .

می دونی ٬ شايد علتش اين باشه ٬ که هيچوقت من و تو ٬ با هم خداحافظی نکرديم ٬.

به هيچ وجه نمی خوام از گذشته بگم ٬ و از اينکه چی کارها کرديم و نمی دونم هزار تا چيز ديگه و نمی خوام که چشمهات گريون باشن. فقط يه چيزی بود که فکر می کردم ممکنه يادت بره ٬ اوومدم اينجا ٬ تا اوونو بنويسم ٬ تا مثل يه امضاء ٬ يه نشونه ٬ يا يه يادآور که هميشه يادت می اندازه که می ترسيدم چی رو فراموش کنی ٬ توو اين خونه شايد ابدی ٬ تا ابد برات بمونه ٬ تا چه باشم و چه نباشم هی بهت بگه فراموش نکنی ...

تو که از پيشم رفتی ٬ نميدونستم بايد شاد باشم يا غمگين ٬ بخندم يا گريه کنم ٬ ميدونی هم خنديدم ٬ هم گريه کردم ٬ هم شاد بودم ٬ هم غمگين ٬ ولی غمگينی ام ٬ يا اشکهام مثل يه قطره بودند تو يه دريا .

از اينکه ديدم شادی ٬ از اينکه ديدم زندگی ات رو شروع کردی ٬ از اينکه می ديدم قدرت جداشدن از من رو داری ٬ يا از اينکه می ديدم ٬ ديگه نمی گی من تنهائی رو ترجيح ميدم ٬ بال در آوردم و بايد آخرين چيز رو بهت می گفتم تا با خيال راحت بري ٬ تا فراموش نکنی و بری ...

*پشت سرت ٬ يه عالمه دعای خوب هست ٬ يه عالمه آرزوی خوشبختی ٬ يه عالمه آرزوی سلامتی و موفقيت . فراموش نکنی اگه خوشبخت بشی خوشبخت ميشم ها ... فراموش نکنی که هرکس سرنوشت خودشو داره ها ... فراموش نکنی هرکی ٬ بايد تا می تونه تلاش کنه تا خوشبخت بشه ها ... فراموش نکنی وقتی يه آدم اينهمه دعا پشت سرش داره ٬ بايد خيلی مواظب باشه ها...

از تو هيچی توو دلم نيست ٬ جز علاقه ای که بهت دارم ٬ نگرانی که به خاطر آينده ات دارم ٬ و هرچی دعای خوب که توو دنيا هست ٬ هم برای تو ٬ هم برای بی اف خوشبخت ات.

هنوز صبح ها ساعت ۶ ٬ وقتی بيدار ميشم ٬ مثل هميشه ٬ خيلی ها رو دعا می کنم ٬ و بهت گفته ام که تنها دعام برای تو چيه ٬ نه ؟ خوشبختی ات ٬ خوشحالی ات و اينکه ديگه هيچ روزی نرسه ٬ که مثل بعضی روزهايی که با هم گذرونديم ٬ بهم ريخته باشی.

همين.

دلنگرونی های يه عاشق ٬ همين بود که خووندی ٬ اينرو فراموش نکن که من ٬ از تمام مدتی که باهات بودم فقط خاطره هايی يادم مونده که تو لبخند رو لبهات بوده ٬ اون کافی شاپ ٬ اون خيابون که تووش از نقشه خونه ها حرف ميزدی ٬ اون یادگاری هایی که بهم دادی٬ اون شوخی هایی که باهام می کردی٬اون فرشته کوچولو که وقتی عکسهاشو نگاه می کنم انگار تورو جلوی روز می بينم ٬ اون روز تابستونی  که فقط چند لحظه با هم بودیم و با این سرعت گذشت ٬ ... اوووووو ..... اين خاطره های خوب تمومی ندارن...

 

                                                     دوستت دارم ٬ مثل روز اول

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:54  توسط پیمان کلانتری | 
 
 
 
مرد هميشه منتظر
 
 
آه ! نمی دانم،
براستی اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه

 ديواری از جنس فاصله

بين نگاهمان

كلاممان

 و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
***
ديرگاهی ست
صدای تپش قلبت
شوق زيستن را
 در من
 نيفروخته
و ترنم صدای مهربانت
سرود هستی را
با من تكرار نكرده ست.
***
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلی با مهتاب
***
من در انتظارم
در انتظار مخمل چشمانت
لطف كلامت
شوق نگاهت
گرمای سوزان سلامت
واحساس قشنگی كه
با تو بودن در من ايجاد می كند
***
آری
من مرد هميشه منتظر،
در قصه های تو هستم.
با من بخوان
و با من بمان
برای هميشه
اي نغمه ساز سرودن
  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 9:38  توسط پیمان کلانتری | 

 

 
گوش كن....
 
 جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا
 
چشم تو زينت تاريكي نيست.
 
پلك ها را بتكان
 
كفش به پا كن و بيا
 
و بيا تا جايي كه پر ماه به تو هشدار دهد
 
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 
 و مزامير شب اندام ترا مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند.
 
  پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
 
    
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از
 
 حادثه عشق تر است.
 
آهای........خدا
 
زمستان سردي است...
 
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
 
هيچ نوري رخصت ورود ندارد
 
تمام دريچه ها را بسته اند
 
                تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
 
                            تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد
 
پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا ميكني ؟
                                                                               
                                                                                      و مرا تنهاتر
 
چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
 
اگر نمي خواهي زندگي كنم
                              
                                  كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم
 
آهاي              با تو هستم             صدايم را مي شنوي؟؟!
 
آهاي              آنهايي كه به او نزديك تريد
 
آهاي انفاس مهربان
 
آهاي ارواح آسمان
 
به خدا بگوييد:
 
 دنيا را نگه دارد                  مي خواهم پياده شوم...
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 9:34  توسط پیمان کلانتری | 

داغ یه عشق

 

گفتی واسم نامه نده می خوام فراموشت کنم

پا نذاری تو تنهاییم ، می خوام سیاپوشت کنم

 

بازم یه حرفی نزنی که توش بگی دوست دارم

خواستم توی دلت فقط ، داغ یه عشقو بذارم

 

هنوز واست زود بگی عاشق و دیوونه شدی

می خوام یه روز ببینمت ، که خرد و ویرونه شدی

 

یه عمره تو خواب می بینم ، پری قصه هام شدی

می خوام کنار تو بیام ، عروس غصه هام شدی

 

هزار تا آرزو دارم ، می خوام به اونها برسم

دیگه نگی عاشقتم ، هنوز واست دلواپسم

 

این روزا ما دل نداریم ، هر چی میگم نقشمونه

یه روز یه دل داده میشیم ، فردای اون روز دیوونه

 

گفتی دلت فروشیه ، می خوای بگی پول بده پاش

ما وسعمون نمی رسه ،  داشته باشیم عشق و نگاش

 

اگه هزار تا شعر ناب ، تو هر ترازو بذاری

کسی واسش پول نمی ده ، شب واسمون نون بیاری

 

این روزا عاشقی فقط واسه ی وقط کشی شده

هر کی بخوا تفریح کنه ، عاشق شدن روی مده

 

بازم نیای نامه بدی ، که توش بگی دوست دارم

من به کسی دل نمی دم ، چشمامو رو هم می ذارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:11  توسط پیمان کلانتری | 

 

اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند.

یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه می کنی و من دوباره

در برزخ باورهایم گم می شوم

من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی از تنهایی می کشند

بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم.

باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اندنیست دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی استمن با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم و می دانم که

رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم

تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست های مهربانت.

من اکنون تباه شدنم را در لحظه های عاشق شدن تو برای دیگری می بینم

همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه بودی.

من بر فراز تپه های همیشه سبز ایستاده ام آنجایی که لحظه های دلسپردن مان

آغاز شد، آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:2  توسط پیمان کلانتری | 
 
من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
 
تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي
 
   منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
 دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
 من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
 تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
 من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
 
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم

 
من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
 
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم
 من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم
 همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
 من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
 شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
 من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
 خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
 من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
 من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم
 نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
 من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
 زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
 منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
 چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي
 منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
 زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
 چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
 من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
 اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه 
 
  فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:18  توسط پیمان کلانتری | 

 

يادمه روز اول قول داديم به هم كه همديگه رو تنها نذاريم ، قول داديم به هم

 دروغ نگيم ، قول داديم همديگه رو دوست بداريم تا وقني كه مر گ ما رو از

هم جدا كنه . قول داديم مال هم باشيم من مال تو و تو مال من.

گفتي قلبم تا ابد خونه توست ، گفتي دوسم داري خيلي زياد. خيلي زياد . خيلي زياد.

كجا رفت يه دفعه اون همه حرف و حديث ، اون همه قول و وفا، اون همه مهر

 و محبت. كجا رفت ؟ كي اومد يه دفعه رويامونو دزديد و برد . برد و ديگه پس

نياورد . كي اومد. كي خواست كي اجازه داد ؟

مي دوني ميدونم كه تو مقصر بودي نه من. تو عهد شكن بودي . تو بي وفا .

 تو يه دروغگو

و من پسر مهربان دلشكسته كه در تنهايي مرد. ميسپارمت به خدا با همه

 بي مهري هات .

God bloss you

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:32  توسط پیمان کلانتری |